خرید بک لینک
221.هر چشمي در قيامت گريان و بي خواب است مگر چشمي که به کرامت خداوندي ممتاز شده باشد و براي مصائب حسين و آل محمد(ص) گريسته باشد. 222. بخدا شيعيان ما چون زنبور عسل اند اگر مردم بدانند چه در دل دارند همه را ميخورند. 223. کسي را که بر سر غذا نشسته شتابزده نکنيد تا فارغ شود و همچنين کسي را که مشغول قضاي حاجت است. 224. چون از خواب بيدار شويد بگوييد : لا اله الا الله الحليم الکريم الحي القيوم و هو علي کل شي قدير سبحان رب النبيين و اله المرسلين و رب السماوات السبع و ما فيهن و رب الارضين السبع و ما فيهن و رب العرش العظيم و الحمدلله رب العالمين و چون پس از خواب بنشينيد پيش از برخاستن بگوييد : حسبي الرب من العباد حسبي الله الذي هو حسبي منذ کنت. حسبي الله و نعم الوکيل. 225. چون شب از خواب برخيزيد به اطراف آسمان نگاه کنيد و آيات آخر سوره آل عمران را از (( ان في خلق السماوات و الاعرض - تا - انک لا تخلف الميعاد )) بخوانيد. 226. سر کشيدن در چاه زمزم دردها را ميبرد. از آب آن که در سمت حجر الاسود است بنوشيد. 227. در رکاب پادشاهي که اطميناني به حکم او نيست و دستور خدا را در غنيمت جنگ اجرا نميکند به جنگ نرويد اگر کسي رفت و در اين راه مرد دشمنان ما را در غصب حقوق و پامال کردن خون ما کمک کرده و به شيوه جاهليت مرده است. 228. ياد ما خانواده براي دردها و وسواس سينه ها شفاست و دوستي ما رضايت پروردگار است.

برچسب: نویسنده: پارسا پورحسین تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:40

❣ یک دقیقه مطالعهتوی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشاندادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر...بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفتهلحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و ر

برچسب: نویسنده: پارسا پورحسین تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 19:40

صفحه بندی